تبليغاتX
شعر های عاشقانه
شعرهای عاشقانه

نگو که نگفتی

 

                         

 

 

  

 

 

        

 

         

 

          

pic-1234.blogfa

 

pic-1234.blogfa

 

pic-1234.blogfa

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/04/18ساعت 11:15 قبل از ظهر  توسط علــی | 

 

   

 

تـمـاشايی تــريـن تـصـويــر دنـيـا مـی شـوی گاهی

دلم می پاشد از هم بس که زيبا می شوی گاهی

حـضـور گـاهـگـاهـت بـازی خـورشيـــد بـا ابــر اسـت

که پنهان می شوی گاهی و پيدا می شوی گاهی

به ما تا می رسی کـج می کنـی يکـبـاره راهـت را

ز ناچاريـست گر هم صحبـت مـا می شـوی گاهی

دلـت پــاک اسـت امــا بــا تـمــام ســادگــيــهــايـت

بـه قــصـد عاشــق آزاری مـعـمـا می شـوی گاهی

تـو را از ســرخی سيـب غـزلهــايم گـريــزی نيست

تــو هــم ماننـد حـــوا زود اغـــوا می شـوی گاهی 

parvaze ghalb

 

کاش قلبم درد تنهايي نداشت

چهره ام هرگز پريشاني نداشت

 کاش برگهاي اخر تقويم عشق

 حرفي از روزهاي باراني نداشت

 

گويند:

غروب جاييست که آسمان زمين را مي بوسد

"من امشب براي تو غروب ميکنم .

 کجايي زمين من؟؟؟؟؟

در اتاقي که به اندازه ي يک تنهاييست

دل من که به اندازه ي يک عشق است

به بهانه ي ساده ي خوشبختي خود مينگرد

به نهالي که تو در باغچه ي خانه ي من کاشته اي مينگرد

 

هنوزم در پي اونم             كه ميشه عاشقش باشم

                    مثل درياي من باشه منم          چون قايقش باشم

                 هنوزم در پي اونم                كه عمري مرحمم باشه

                 شريك خنده و شادي           رفيق ماتمم باشه

                  خدايا عشق من پاكه              اگر چه عشقي از خاكه

                 منم اون عاشق خاكي         كه از عشق تو دلچاكه

                   ميگن جوينده يابندست                  ولي پاهاي من خستست

                من حتي با همين پاها ميرم                 تا حدي كه جا هست

                       هنوزم در پي اونم                 كه اشكامو روي گونم

                    با اون دستاي پر مهرش      كنه پاكو بگه جونم

                  نكن گريه منم اينجام        بذاز دستاتو تو دستام

                      تو احساس منو ميخواي      منم اي واي تو رو مي خوام

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/04/01ساعت 12:5 بعد از ظهر  توسط علــی | 

 

درون کوچه میگشتم

به دونباله تو میگشتم

کجا رفتی کجا بودی

چرا پیدات نمیکردم

دگر غمگینو ناراحت

به دونباله تو میگشتم

چشمام اوفتاد به روی تو

نگاهی از نگاه تو

نگاه کردم به چشمانت

نگاه تو اشکه چشمانت

 

غم را دوست دارم چون اشک دل است ....

اشک را دوست دارم چون گواه دل است ....

دل را دوست دارم چون محبت را به من آموخت...

محبت را دوست دارم چون تورا دوست دارم...

و تو را دوست دارم بی آنکه بدانم چرا؟؟؟

 

من واسه تو مردم این حرف آخرینه

دوست ندارم به جز تو کسی اینو بدونه

اینم یه نامه ابری به امضای یه دیونه

فقط خوش به حال اون کس که یه عمر با تو می مونه

 

بچه ها شوخی شوخی به گنجشکها سنگ می زنند....

و گنجشکها جدی جدی می میرند.....

ادمها شوخی شوخی زخم می زنند...

وقلبها جدی جدی می شکنند...

و تو شوخی شوخی لبخند می زنی...

و من جدی جدی عاشق میشم

 

مایلم روزی که میمیرم مرا در تابوت سیاهی بگزارید

 تا همه بدانند در تاریکی به سر می برده ام

 دستهایم را از تابوت بیرون بگذارید

 تا همه بدانند به آنچه می خواستم نرسیدم

چشمهایم را باز بگذارید

 تا همه بدانند چشم انتظار از دنیا رفته ام

 روی قبرم تکه یخی بگذارید

تا مثل باران برایم اشک ریزد

 و روی سنگ قبرم چیزی ننویسید

تا همه فراموشم کنند .

 

عشق و گل

اگر یه روز میدونستم غصه عشق دوروغه

نمیخوندم نمیموندم نامه عشق دوروغه

تو این دونیا عاشقمو تنها همه عشق دوروغه

دسته گلی در دستم بود دوست داشتن عشق دوروغ بود

بهش گفتم دوست دارم اما عشق دوروغ بود

                                                     عشق دوروغ بود دوروغ بو

 

 

 

http://www.dani_baby_girl.blogger.com.br/IloveYou!1!gif.gif

 

نظر یادتون نره؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/03/21ساعت 8:2 بعد از ظهر  توسط علــی | 

 

 

با تو چه زندگی هایی که تو رویاهام نداشتم

تک و تنها بودم اما تو را تنها نمی گذاشتم

حتی من تو را به آرزوهات می رسوندم

می رسیدی تو  اما آرزو به دل می موندم

من تمنا کردم که تو با من باشی

تو به من گفتی هرگز...هرگز

پاسخی سخت و درشت

و مرا غصه ی این هرگز کشت...!!!

این منم که خوبی هام را کسی هرگز نشناخته

اون که در راه رفاقت همه ی هستی شا باخته

اون که رفته دیگه هیچ وقت نمی یاد

تا قیامت دل من گریه می خواد

دهان دختر زیبا تهی ز دندان است

کس نمی داند این شکسته دندان بهای یک نان است

و هیچ کس فکر نکرد که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست

و همه مردم شهر فریاد بر آورده اند چرا سیمان نیست؟

کس نمی داند چرا ایمان نیست

و روزگاری شده است که در آن جز انسان هیچ چیز ارزان نیست...!!!

          

 

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌

         دوستت‌دارم‌

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/03/13ساعت 4:51 بعد از ظهر  توسط علــی | 
 

به نام خالق گلی که ابری را می گریاند تا گلی را بخنداند

 

به جاي دسته گلي که فردا بر سر قبرم مي گذاري امروز با شاخه گلي کوچک يادم کن

به جاي سيل اشکي که فردا بر مزارم نثار ميکني امروز با تبسمي شادم کن

به جاي متنهاي تسليت گونه که فردا در روزنامه ها مينويسي امروز با پيامي کوچک خوشحالم کن

من امروز به تو احتياج دارم نه فردا

به یاد داشته باش هر گاه دفتر محبت را ورق زدی و هرگاه زیر پایت

خش خش بر گها را احساس کردی و هر گاه در میان ستارگان آسمان تک

ستاره ای خاموش دیدی برای یکبار در گوشه ای از ذهن خود نه به زبان

بلکه از ته قلب نازنینت بگو: یادت به خیر

ژ

هيچ کدوممون نمي تونيم به دلمون ياد بديم که هيچ وقت نشکنه !

 ولي حداقل مي تونيم بهش ياد بديم که وقتي شکست

 لبه ي تيزش دست اوني رو که شکستتش رو نبره.

اگه می تونستم توی دنیا یه چیز دیگه باشم می خواستم اشک تو باشم

 که تو چشمات متولد بشم روی گونه هات زندگی کنم و روی لبانت بمیرم.

  


زندگي 3چيز بيشتر نيست:


1.به اجبار به دنيا آمدن!


2.با غم زيستن!


3.با آرزو مردن!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/03/13ساعت 12:38 بعد از ظهر  توسط علــی | 


 

 

i love you

 

 

 

 


 

از تن بی جان من،در کنار صخرهای خاکستری
روی شبنم های گلبرگ اقاقی
زير لبخند سپيد يک ستاره
قبل از آن طوفان تلخ حادثه
تاورای دست شوم سرنوشت
از سعادت يک قدم مانده ست تا عرش خدا
سر به روی پهنه آغوش تو
سر فراز قلبی پاک خو
سایه ای از سایه های ما بساز
ای خدا آخه تا کی................!

 

 

گويند مرا چو زاد مادر
پستان به دهن گرفتن آموخت
شبها بر گهواره من
بيدار نشست و خفتن آموخت
لبخند نهاد بر لب من
بر غنچه گل شکفتن آموخت
یک حرف و دو حرف بر زبانم
الفاظ نهاد و گفتن آموخت
دستم بگرفت پا به پا برد
تا شيوه راه رفتن آموخت
پس هستی من ز هستی اوست
تا هستم و هست دارمش دوست



 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/02/26ساعت 11:56 قبل از ظهر  توسط علــی | 
 


 

 

 عشق ايستادن زير باران و خيس شدن با هم نيست. عشق آن است كه يكي چتر شود و ديگري هرگز نفهمد كه چرا خيس نشد...

 

سعي کن هميشه تنها باشي
چون تنها به دنيا آمده ايي و تنها مي ميري
بگذار عظمت عشق را هيچ گاه درک نکني
چون آنقدر عظيم است که تو را در خود غرق مي کند
اما اگر عاشق شدي تنها يک نفر را دوست بدار
بخند ، گريه کن و قدم بردار تنها براي يک نفر
و بگذار عشقي داتشته باشي پاک و آسماني


 

 
 
غريبه

غريبه ، خسته اي ، خاموش و سردي
شبي تلخ و عبوسي ، مثل دردي
منو با خودت ببر ، يك روز از اينجا
غريبه ، ‌اگه فراموشم نكردي
غريبه آي غريبه آي غريبه
ببين دنيا پر از رنج و فريبه
غريبه آي غريبه آي غريبه
دلم تنگه ، غريبه آي غريبه

غريبه زندگي بي تو حرومه
كتاب خاطراتم نا تمومه
تنم سرد و دلم آشفته بي تو
نميدونم كه خوشبختي كدومه
غريبه مسكنت دشت كويره
آخه دلم داره اينجا ميميره
انگاري غافلي از اين دل من
يه روزي ميام ميبيني خيلي ديره
غريبه آي غريبه آي غريبه
ببين دنيا پر از رنج و فريبه
غريبه آي غريبه آي غريبه
دلم تنگه ، دلم تنگه غريبه

 

 

 

       نظر یادت نره ها                 نظر یادت نره ها

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/02/24ساعت 8:49 بعد از ظهر  توسط علــی | 

سرنوشت

همیشه وقتی قدیمی ها می گفتند سرنوشت اینجوری خواسته یا قسمتش این بوده تو دلم بهشون می خندیدم. می گفتم مگه تقدیر موجود زنده یا مثل ماست و یا سرنوشت اراده داره که واسه ما تصمیم میگیره! و کلی مسخره شون میکردم و همیشه مطمئن بودم که تنها مقصر بدبختی های زندگی ام شخص شخیص خودم هستم و باز هم خودم هستم که افسار زندگی ام را محکم گرفته ام و به این طرف و آنطرف می برم و خلاصه هیچ عقیده ای به این حرف ها نداشتم که هیچ، همش رو هم یک مشت خرافه می دونستم تا اینکه از همین یک سال پیش تو زندگیم اتفاقاتی افتاد که نه تنها خودم و حتا اطرافیانم هم هیچ دخالتی در آن نداشتند، بلکه تنها دلیل بوجود آمدنشان همان سرنوشت و تقدیر بیچاره بود که من آنها را دست کم گرفته و اصلا نمی دیدم . آره خودش بود و به یکباره حوادثی که هر هزار سال یکبار هم کسی از اونها نمی تونه یاد کنه واسه من پیش اومد و هنوز هم ادامه داره. حالا هم دقیقا در مرحله ای هستم و باز به جایی گیر افتاده ام که شدیداً نیاز به همون تقدیر و سرنوشت دارم که بیاد و منو از این کلافگی نجات بده، دیگه خوب و بدش هم برام مهم نیست. طبق معمول همیشگی زندگیم به گره کوری و کوچه بنبستی رسیده که برای رهایی از اون به هر چیزی متوسل میشم.
خب یکجور دیگه هم میشه بهش نگاه کرد. سرنوشت مجموع شرایط و حوادثی است که ظاهراً خارج از اراده ما اتفاق میافته وبا این حال خود ما هم بخشی از اون هستیم. خود ما هم بخشی از سرنوشت خودمان هستیم پس می تونیم از درون تغییرش بدیم وخیلی هم در برابرش دست و پا بسته نیستیم. اینطوری فکر کردن البته به آدم قوت قلب میده و از احساس بیهودگی نجات پیدا می کنیم. من اینروزها دارم سعی می کنم بر سرنوشتم تأثیر بذارم. به هر حال نمی تونم دست رو دست بذارم واجازه بدم هر اتفاقی بیافته. باید یه کاری بکنم هرچند هیچ امیدی به نقش خودم در آنچه در روزهای آینده در انتظارم هست نداشته باشم.

 

 
 
از پروانه خواستم, راز سخن گفتن با گلها را برايم بگويد.

پاسخ داد: سخن گفتن با گلها به چه کارت ايد؟

گفتم: سراغ گلي را مي جويم. مي شناسي اش؟؟؟

گفت: کدامين گل تو را اينچنين بي تب و تاب کرده است؟

گفتم: به دنبال زيباترينم.

گفت: گل سرخ را مي گويي؟

گفتم: سرخ تر از ان سراغ ندارم.

گفت: به عطر کدامين گل شبيه است؟

گفتم: خوشتر از ان بوي ديگري نمي شناسم.

گفت: از ياس مي گويي؟

گفتم: سپيد تر از ان نيز نمي دانم.

گفت: در کدامين گلستان مي رويد؟

گفتم: در ان صحرا گلستاني که از شرم ديدگانش هيچ گل ديگري نمي رويد.

به ناگاه ديدم پروانه,


بي تاب تر از من ناارامي مي کند.........

از اين گل و ان بوته,


گفت: اسمش چيست که اينگونه از ادميان دل برده است؟

گفتم به زيبايي نامش نديدم.

گل نرگس را مي گويم. مي شناسي اش؟؟؟

به ناگاه ديدم پروانه,


بالهايش به روشني شمع مي درخشيد.

گويي شعله از درون,


توان رفتن نداشت... به سختي خود را به روي باد نشاند
 
و از مقابل ديدگانم دور شد.......

اري....

او گل نرگس را يافته بود. شراره هاي وجودش خبر از ان گل زيبا مي داد........

اينک دوباره من ماندم و اين نام اشنا و غريب.......

در صحراهاي غربت, تا ادينه اي ديگر, به انتظار نشسته ام,
 
 تا شايد به همراه پروانه اي, به ديار اشنايت قدم گذارم........

تقدیم به تو

 

وقتي چشمام پر اشكه وقتي قلبم بي قراره

وقتي پابه پاي ابرا چشم من بارون مي باره

وقتي مثل يه پرنده ميرم و گوشه مي گيرم

وقتي با نبودن تو توي هر لحظه مي ميرم

با يه حس عاشقونه انتظار تو رو دارم

من يه ماهي تو يه دريا تو كه نيستي بي قرارم بي قرارم

 

وقتي خواب تو مي بينم خواب عاشقونه ي تو

وقتي كه قطره ي اشكو مي بينم رو گونه ي تو

وقتي قلب عاشقم رو پيش پاي تو مي ذارم

وقتي كه بلور اشكو واسه تو هديه مي يارم

با يه حس عاشقونه انتظار تو رو دارم

من يه ماهي تو يه دريا تو كه نيستي بي قرارم

 

تو كه نيستي تو كه نيستي قلب عاشق بي قراره

آرزوي تو رو داشتن باز تو رو يادم مي ياره

تو بدون كه بي تو هرگز شب من سحر نمي شه

جز تو چشمام واسه هيچكس نمي باره تر نمي شه

هنوزم حس نيازت از تو قلب من نرفته

كاش بدوني كاش بدوني زندگي بي تو چه سخته پرستو و امید


دیشب به یاد تو تنها گریستم

مستانه گریه کردم، دریا گریستم

طوفان غم ، چو داد گلستان دل به باد

بر حال پر پر گلها گریستم

من بودم و خیال تو در نیمه های شب

بر بخت خویش و این دل شیدا گریستم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/02/13ساعت 10:51 قبل از ظهر  توسط علــی | 

 

 

 

 

 

اي عشق که دستان خداييت

بر خواهش هاي من لگام زده ،

و گرسنگي و تشنگيم را تا وقار و افتخار بالا برده ،

مگذار توان و استقامتم

از ناني تناول کند و يا از شرابي بنوشد

که خويشتن ناتوانم را وسوسه ميکند .

بگذار گرسنه گرسنه بمانم ،

بگذار از تشنگي بسوزم ،

بگذار بميرم و و هلاک شوم ،

پيش از آنکه دستي برآورم

و از پياله اي بنوشم که تو آنرا پر نکرده اي ،

يا از ظرفي بخورم که تو آنرا متبرک نساخته اي !..

عاشق کسی باش که لايق عشقت باشه نه تشنه ی عشقت.چون تشنه يه روزی سيراب ميشه 

 

چشمانم را به ديوارهاي ديوار مي دوزم .

 

 احساست مي كنم با تمام وجود .

 

اشك هاي گرم گونه هاي سردم را گرما مي بخشند .

 

هيجان درونم با لرزش دستهايم آشكار مي شود .

 

دوباره بسويت آمده ام .

 

 

 

 

 

 

 كوله بار دلتنگي هايم را بر دوش كشيده

 

 و مي خواهم آن را براي تو باز كنم .

 

زير نگاه مهربانت احساس شرم مي كنم.

 

 نگاهي به تن بي رمق خود مي اندازم .

 

اين بار بدتر از روزهاي قبل پرونده ام

 

 سياه تر ، دلم رنجورتر .

 

تنها روزنه اي كه در قلبم ماوا گزيده ،

 

 رو بسوي توست ‌‌؛

 

  تويي كه مي دانم هميشه محرم رازم بوده اي .

 

چراغ هاي اميدم را فروزان مي كني

 

  و ريشه نا اميدي را از باغچه وجودم قطع !

 

معايبم را مي پوشاني و محاسنم را بزرگ جلوه مي دهي .

 

 

آرام در گوشت نجوا مي كنم و تو را ستايش .

 

احساس مي كنم در آغوش نورم .

 

زبانم بند آمده اما در افكارم با تو مي گويم .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/02/10ساعت 11:47 قبل از ظهر  توسط علــی | 
 
JavaScript Codes
JavaScript Codes
border="0" ALT="Google" align="absmiddle">
WWW.SHABHAYE-BARONI.BLOGFA.COM